چون لبخند او زیرکانه و برای ما دلپذیر بود؛
پدر من قبل از این که برادرم به سن حرف زدن برسد، کلی از جاهای مختلف دزدی و اختلاس مالی و از کشور فرار کرد. تا پنج ماه هیچ خبری از او نداشتیم تا یک روز که برای مادرم ایمیل داد. نه میشد برگردد نه میشد ما برویم پیشاش چون مادرم را ممنوعالخروج کرده بودند. پدر رفته بود به ترکیه و توی زیرزمین خانهی یک نفر جا گرفته بود و عموماً بیرون نمیرفت چون ترسو و بزدل بود و فکر میکرد که اگر بیرون برود امکان دستگیریاش هست. مادرم توی آن مدت برایش پول میفرستاد که خرجی هم نداشت. کامپیوتری برده بود توی زیرزمین، و فقط پول چند وعده غذا میداد و اینترنت که تنها سرگرمیاش بود. تلویزیون هم فقط روشن میکرد برای فوتبال. تا وقتی پدر نبود از وبکم میدیدیماش. کامپیوتر ما روشن ماند برای من و برادرم که از این راه هر موقع خواستیم با او حرف بزنیم. کم کم اتاق کامپیوتر تبدیل شد به اتاق نشیمن و بعد اتاق نشیمن با کامپیوتر برگشت سر جاش. پدر با تقریب خوبی همیشه آن جا بود مگر مواقع محدودی که به اصرار مادر میرفت برای هواخوری و آن هم به خاطر ترسای که از محیط بیرون پیدا کرده بود هر روز کمتر میشد. توی طول چهار سال بعد ما پدر را از این طریق دنبال میکردیم که روی تختاش انتهای اتاق خوابیده بود یا رفته بود بیرون و تصویر اتاق خالی روی صفحه روشن بود. برادرم وقتی تازه راه افتاده بود شبها بلند میشد و میرفت پای کامپیوتر مینشست و با پدرم با کلمات کمی که بلد بود حرف میزد. هر بار مادرم باید بلند میشد و او را برمیگرداند توی تختاش. بعد از آن پدر رفت به آلمان. خانه و هر چیزی را که به اسم پدر یا مادر بود دادگاه از ما گرفته بود و یک سال آخر را پیش پدربزرگام زندگی میکردیم. از راه زمین و با آشناهایی که پدربزرگام داشت فرار کردیم و رسیدیم به برلین. بار اولی که برادرم پدر را میدید باورش نمیشد که صورت پدر حجم داشته باشد. نصف روز طول کشید تا خجالتاش بریزد و نصف دیگر روز را کنارش میپلکید و گاهی با کنجکاوی به او دست میزد؛