چون آن لحظه؛
خانم نغمه تلفن را برداشت و الو گفت. قطع شده بود. خدایا شکر. گوشی توی دستاش بود. با انگشت کوچکاش دکمهی تلفن را چند ثانیه نگه داشت و ول کرد. صدای بوق آزاد آمد. شمارهی خانه را تند گرفت. پسرش میآمد به آموزشگاه، امروز برای آزمون تعیین سطح ورودی. مقنعهی قهوهایاش را عقب داد و گوشی را گذاشت در گوشاش. باید میرفت به طبقهی دوم ساختمان و رسیدگی میکرد به دو تا پسری که از کلاس اخراج شده بودند و داشتند الان جریمه میشدند. پسرش گوشی را برداشت و خانم نغمه سفارشهایش را کرد و گوشی را گذاشت. بلند شد و کیفاش را برداشت و در دفتر را قفل کرد. آمد بیرون و رفت به طبقهی پایین که برود به دستشویی. توی دستشویی مانتویش را درآورد و زیر بغلاش را با دستمال کاغذی خشک کرد. نشست چند دقیقه و سعی کرد بشاشد. بعد خودش را شست و از توی کیفاش بلوز دیگری درآورد و با قبلی عوض کرد. عطر به خودش زد و سرش مقنعه کرد و آمد بیرون. جلوی آینه مقنعه را صاف کرد و آرایش صورتاش را تمیز کرد و آمد بیرون. رفت به طبقهی دوم که دو تا پسری که از کلاس اخراج شده بودند داشتند کتابهای توی کتابخانهی آموزشگاه را لیبلگذاری میکردند. برچسبها را یکی میچسباندشان به عطف کتابها و رویشان رقم مینوشت و دیگری توی دفتر بزرگای اسم و شمارهی کتاب را مینوشت چون خوشخطتر بود. توی این فاصله، یکی از پسرها رفته بود از یخچال توی دفتر معلمها پارچ فلزی آبپرتقال برداشته بود و آورده بود و با دوستاش خورده بودند. توی طبقهی دوم، نغمه اول رفت تا دفتر معلمها و جعبهی شیرینی را برداشت تا ببرد برای پسرها. یک ساعت و نیم بود از ساعت یازده تا الان که توی کتابخانه بدون غذا زندانی بودند. خانم نغمه پشت در کتابخانه چند بار با کنارهی گوشی زد به در و منتظر شد. بعد رفت تو. پسرها سرشان روی میز، یکی که اسماش سهند بود حالا روی دفتر اصلی کتابخانه ولو و دیگری که اسماش حسین بود روی لیبلهای سفید روی میز خوابیده بود. نغمه بیدارشان کرد، جعبهی شیرینیای گذاشت جلویشان و گفت که اگر میخواهند بردارند بعد هم بروند. پسرها خیلی خواب بودند. کیفهایشان را برداشتند و زنگ زدند تاکسی تلفنی. بدون خداحافظی، رفتند که بیرون توی حیاط لای چمنها منتظر بمانند؛