چون اگر بازگردم، اگر باز، اگر…؛
بچه که بودم مادرم را خیلی دوست داشتم. ظهرها که میخوابید میرفتم توی اتاقی که خوابیده بود و اسباببازیهایم را میبردم و روی زمین پهن میکردم و بالای سرش بازی میکردم. وقتی که ظرف میشست چهارپایه را میکشیدم کنار کابینت بین اجاق گاز و ظرفشویی و از آن بالا میرفتم و تا وقتی کارش تمام شود تمام مدت برای هم حرف میزدیم. یک بار توی استخر پلاستیکی کوچک همسایهمان که توی خانهشان داشتند شاشیدم. مادرم رفت و همهی آب استخر به آن بزرگی را خالی کرد و استخر را شست. خیس خیس برگشت بالا و رفت توی حمام. هیچوقت توی آن دوره نه با من دعوا و نه تنبیهام میکرد. همان موقعها داییام ازدواج کرد. من پنج سالام بود وقتی داییام -بعد از اینکه چندین و چند تا از خواستگاریهایی که رفته بودند به بنبست خورده بود- بالاخره ازدواج کرد. هنوز مدرسه نمیرفتم. زمستانها مهد هم نمیرفتم. مادرم توی پاییزی که من شش سالام میشد، بعد از عروسی دایی، همه را دعوت کرد به خانهمان. عروس جدید، برادرها و خواهرهایش، پدربزرگها و مادربزرگهایم، داییها، خالهها، عمهها، و عموهای من و خودش. از یک هفته قبل خوراکیها را درست کرد. از دو هفته قبل تمیزکاریها را شروع کرد. از همه مهمتر، از یک ماه قبل وقت گرفت برای آرایشگاه تا موهایش را رنگ کند. هیچوقت با موهایش کار خاصی نمیکرد. روز مهمانی حدود ظهر رفت به آرایشگاه و چند ساعت بعد برگشت. موهایش را تا روی شانهها صاف صاف کرده بود. وقتی روسری چهارگوش بزرگاش را از سر برداشت من قلبام توی دهانام میزد. هیچوقت مادرم را این همه زیبا ندیده بودم. با من حرفی نزد. پسربچهی شش ساله کسی نبود که راجع به رنگ و مدل مو نظر بدهد. روسریاش را انداخت به پشتی صندلی و رفت توی اتاق. از خستگی نشست لبهی تخت. مردد بود که بخوابد یا نه چون موهایش جنس عجیبی داشت. میترسید که بخوابد چون موها با کوچکترین تماسای دوباره برمیگشتند به حالت تابدار قبلی. آخر سر تسلیم شد. با همان مانتوی بزرگ دراز کشید روی تختاش. موها را طوری روی بالش ریخت که خراب نشوند. من داشتم توی اتاقام برنامهی کودک حدود ساعت چهار بعد از ظهر را میدیدم. تمام که شد تلویزیون را خاموش کردم و بلند شدم رفتم تا پشت در اتاقاش. از لای در نگاه کردم. تمام وجودم میخواست که کاری بکنم تا بفهمد چهقدر در آن ساعت دوستش دارم. احساس میکردم که هیچ کاری از دستم نمیآید. گاهی که شبها پای تلویزیون بودیم، صدایم میکرد تا با موهایش بازی کنم چون اینطوری راحتتر خواباش میبرد. از ریشهی موهای پشت گوشهایش شروع میکردم تا برسم به پایین. گاهی که شانه به گره میخورد، طوری که درد را نفهمد آن را باز میکردم. قلقاش این بود که دستهی موی گره خورده را از نیمه از قبل از گره طوری توی دست میگرفتم که فشاری که شانه به موها میآورد همانجا بماند. هیچوقت نمیگذاشتم درد به ریشه برسد، و مادرم همیشه زیر دستهای من خواباش میبرد. آن روز و آنجا پشت در اتاق فکر کردم که بهترین کار همین است. نمیشد از کشوی میز خودش شانه بردارم چون بیدار میشد. رفتم و شانهی بزرگ یکی از عروسکهایم را که دندانههای خیلی درشت و بیضیشکل داشت برداشتم. به همه جایاش خمیر بازی و مداد شمعی چسبیده بود. توی حمام رفتم و روی زمین نشستم و شانه را شستم. لای همهی دندانههای شانه را یکی یکی تمیز کردم. شانهی خیس را آوردم بالای سر مادرم و نشستم لبهی تخت. شانه را راه انداختم لای موهای ریخته روی بالش. ردیفای که شانه خورده بود خیس شد و رنگاش قهوهایتر. همهی موها را شانه کردم. شانه که خشک میشد، میرفتم و دوباره از نو خیساش میکردم. حواسم بود که موها کشیده نشوند. مواظب بودم که از خواب نپرد و حتا نفس نمیکشیدم. یک جا یکی از موها کشیده شد و سرش تکان ضعیفای خورد و من انگار صدای کشیده شدن مو را توی اتاق شنیدم. چند ثانیه تکان نمیخوردم. از خواب پریده بود. با چشمهای بسته و قیافهی خوابآلوده لبخند داشت. برگشت طرف من. پرسید “تویی امیر؟”. وسط گفتن “ر” بود: چشمهایش را باز کرد و من را دید که موها و لباسهایم خیس آب بود و نشسته بودم کنارش. دستم از بازو به پایین بیحس بود و نمیدانست باید با شانهای که داشتم سعی میکردم بین پاهایم پنهان کنم چه کار کند. مادرم بلند شد. موهایش به سادگی از بالش جدا نشدند. موهای خیس، چسبیده به بالش خیس، روی پارچه کشیده شدند تا مادرم بلند شود و بنشیند و موهایش تلپ بیفتند روی شانههای اپلدار مانتو. چند ثانیهای طول کشید تا اوضاع را بفهمد و وقتی فهمید باورش نمیشد. باور نمیکرد چنین اتفاقی توی آن ده دقیقه برایش افتاده باشد. بلند شد و شروع کرد به داد زدن. داد زد، دعوا کرد، فحش داد. من میرفتم توی اتاقام، دنبالام میآمد. هر جا که میرفتم دنبالام میآمد. رفتم زیر میز نهارخوری. پاهایش را میدیدم. سرم هوار میزد و توی سالن راه میرفت. بدن باریکاش با آن اپلها و مانتوی بزرگ تبدیل شده بود به هیولا. آخر سر رفت و نشست توی آشپزخانه و سیگار روشن کرد. من رفتم تا از توی اتاقاش زنگ بزنم به مادربزرگام که شاید زودتر بیایند. نمیخواستم اینطور با مادرم تنها باشم. بلد بودم اعداد را بخوانم، ولی دفتر تلفن آنجا نبود. نشستم روی زمین منتظر. با خودم گفتم از اتاق بیرون نمیروم. آنقدر این گوشه میمانم تا احساس گناه کند. تا برگردد و رفتارش با من معمولی بشود. پنج دقیقهای نشستم همانجا بین تخت و دیوار روی سنگهای کف. لباسام خیس بود. موهایم خیس بود. پاییز بود و شوفاژها هنوز خاموش بود. تا جایی که میشد لرزیدم و بعد با شرمندگی از استقامت نداشتنام، رفتم و روی تخت مادر خوابیدم. عروسکای که همه جا دنبال خودم میبردم را بغل کردم و رفتم زیر پتو. آنقدر فعالیت و گریه کرده بودم و لرزیده بودم که به ثانیه خوابم برد. موقعی بیدار شدم که خیلی از مهمانها رسیده بودند و روی تخت تا روی پاهای من پر بود از مانتوها و روسریهای بزرگ و پالتوهای سنگین. عروسکام توی بغلام بود. بین خواب و بیداری گیج میزدم. جایم گرم بود. شاشیده بودم و زیر پتو دایرهی بزرگی، بزرگتر از خودم خیس بود. عروسکام توی بغل، بدون اینکه به خودم فشاری بیاورم باز شاشیدم. باز خوابیدم. خوابم برد و یادم نیست که مهمانها آن شب چه موقع رفتند. آن شب حتا مادربزرگام را ندیدم و دیگر نفهمیدم مادرم آن شب با موهایش چه کار کرد، چون قبل از اینکه وقت کنم، جرات کنم دربارهی این موضوع از او بدون ترس سوال کنم، توی همان سالها من را پیش مادربزرگ گذاشت و از کشور رفت. کار کرد، با کسی دوست شد، و بعد از آن هر چه که کرد من بیخبر بودم. خلاصه امشب قرار است برگردد و باید بروم سراغش آخر شب و امیدوارم تغییر نکرده باشد.