چون نفسها ابر است؛
چند هفته به عروسی دکتر زمانی وقت مانده بود؟ یک هفته. مریضهایش را با دروغ گفتن عقب انداخت، پسری که منشیاش بود را فرستاد خانه، تلفنی از خانوادهاش خداحافظی کرد و راه افتاد به سمت خارج شهر. با ماشین راند تا اینکه ماشیناش بنزین تمام کرد. رفت به ترمینال قزوین. سوار اتوبوس دوطبقه شد و نشست ردیف پشتی یک خانوادهی چهار نفره. تا همدان خوابید و بعد تصمیم گرفت که از آنجا پیاده شود و تا غار علیصدر پیاده برود چون نمیدانست غار توی خود شهر نیست. به همین خاطر با پررویی تا جایی که میشد پیاده رفت و بعد تاکسی گرفت. رانندهی بد اخمی نصیباش شد که حدود علیصدر دکتر را پیاده کرد و رفت. توی غار بوفه نداشت و دستشویی نداشت. دکتر رفت و سوار یک قایق شد و جلیقهی نجاتای که به دستاش دادند را پوشید. کمی به در و دیوار و دالانهای متعدد و دهلیزهای پیچ در پیچ نگاه کرد و به سمت -به زعم دکتر- انتهای غار رفت. آنقدر پارو زد که کتفاش از جا در آمد. تا یک نفر به دادش برسد، کلی داد و هوار کرد و سبب وحشت مردم بیگناه شد. از انتظامات و نگهبانی و پلیس برایش یک تاکسی بد اخم دیگر گرفتند و فرستادندش به درمانگاهای در شهر. کتفاش را جا انداختند و برگشت به تهران که در آنجا با نامزدش ازدواج کرد؛