چون معمولاً چیزها -آدمها، اشیاء- فهمیده نمیشوند؛
هیچ موقع معلوم نبود که چرا امیرمحمد تصمیمهای اشتباهای میگرفت فاحش و بدیهی و بزرگ. پارسال بلند شد و رفت به خانهی مسعود وقتی که مسعود خانه نبود. مادر مسعود از پشت بلندگوی آیفون سلام علیک کرد و در را برایش باز کرد. امیرمحمد بالا رفت. زن که روسری هولهولکیای به سرش کشیده بود از دور احوالپرسی کرد و امیرمحمد رفت اتاق برادر کوچکتر مسعود که پسر جوان اهل مطالعهای بود. گفت مسعود دو روز است که با دوستهایش مسافرت رفته. امیرمحمد در جریان بود. نشست روی تخت و با او کمی بحث سیاسی کرد. بعد کمی با او شوخی کرد. بعد کمی دربارهی درس خواندن نصیحتاش کرد. بعد موقع نهار شد. رفتند توی آشپزخانه و با هم نهاری که مادر مسعود حاضر کرده بود را خوردند. در طول چند دقیقهی بعد از تمام شدن غذا وقتی امیرمحمد میخواست سیگار روشن کند برادر مسعود دستش را جلو آورد و دست او را گرفت و چند دقیقهای به همان وضع به امیرمحمد نگاه کرد. امیرمحمد -به اشتباه- دقیقن منتظر همین بود و اصلاً به همین قصد به اینجا آمده بود. دست پسرک را گرفت و او را برد بیرون توی تراس آشپزخانه و بوسید. کنار بند رخت ایستاده بودند و امیرمحمد به خاطر لباسهای خیس روی بند و این که پیراهناش نازک بود سردش شده بود. تا جایی که میشد آن هوا را نادیده گرفت و به بوسیدن طرف ادامه داد. بعد این رابطه را با پسرک تا یک سال -تا وقتی که مسعود باخبر شد- ادامه داد. به این ترتیب که اول مسعود مشکوک شده بود و بعد برادرش را دنبال کرده بود تا اینکه تقریباً همه چیز را فهمیده بود. مسعود بعد از آن با عصبانیت به خانهی پدر امیرمحمد رفته بود و همهی ماجرا را برای او تعریف کرده بود. پدر امیرمحمد تلفن زده بود به خانهی امیرمحمد. در حالی که امیرمحمد ایستاده بود کنار کتابخانه و برادر مسعود لبهی پنجرهی سالن دراز کشیده بود. امیرمحمد بلند شده بود تا دفترها و کارها و حسابهای شرکتاش را بیاورد و همانجا پای تلویزیون انجام بدهد. تلفن همین موقع زنگ خورد. پدر امیرمحمد با عصبانیت از او سوالهایی کرد و امیرمحمد دلاش نیامد به پدرش دروغ بگوید. نمیتوانست حالا منکر همه چیز بشود. این کار او بعداً موجب پشیمانیاش شد. او همچنین مجبور شد به سربازی برود، چون مسعود رفته بود به سازمان نظام وظیفه و سرباز فراری بودن امیرمحمد را لو داده بود. امیرمحمد چوب آن ماجرا را خورد؛