چون آدم باید چشماش را ببندد و راهاش را برود تا یک جا بالاخره نتیجه بگیرد؛
برمیگردیم به دوازده سال قبل: یک روز نسرین توی یک فروشگاه بزرگ و چند طبقه در خارج از کشور پسرش را گم کرد چون از دور با صاحب یکی از بوتیکها مواجه شد که از عاشقهای سابقاش بود. چند دقیقهای به همان شکل مرد را پایید با این که علاقهای به مرد نداشت. برایش جالب بود فقط که ببیند اوضاع برای مردک از چه قرار است. مرد زیر پنجرهی مغازهاش نشسته بود و سرش توی کامپیوتر روی میز بود. تا نسرین حواساش جمع بشود، پسرش در بین مردم گم شده بود. نسرین هراسان مامور فروشگاه را پیدا کرد تا با بقیه به دنبال پسرش بگردند. خودش هم دور فروشگاه افتاد به گشتن. بعد از چهار ساعت پسر را توی بخش عطر و لوازم بهداشتی پیدا کردند، غرق لای لوازم بهداشتی. پسرش نفهمیده بود که گم شده، و توی این چهار ساعت با تنها بودن و توی دنیایی از اجناس چرخیدن خیلی خوش گذرانده بود؛