چون معلوم نیست که آدم بیدار است یا دارد در همان رویای شتابناک اولیه سیر میکند؛
پای فری درد میکرد. تا مغز استخوانهایش یخزده و گرسنه بود. وقتی به راهپیمایی طولانی و دردناک از ارتفاعات به سمت پایین فکر میکرد سرش گیج میرفت. لکههای نور جلوی چشماش تکان میخورد. چشمهایش را مالید اما لکههای نور سر جای خودشان باقی ماندند. مسافتی پایینتر از او توی کوهها نقطههای روشن تکان میخوردند. فری عینکاش را ها کرد و همانطور که به خاطر وزن کولهاش تلوتلوخوران پاهایش را دنبال خودش میکشید با پارچهی شالاش عینکاش را تمیز کرد و به چشم زد. هنوز خیلی مانده بود تا به پایین برسد. پایینتر توی کوه، رستورانها داشتند یکی یکی چراغهایشان را روشن میکردند و راه میافتادند. فری ادامه داد. نمیتوانست بنشیند. همه جا یخ بود و نشستن سردترش میکرد. تا نیم ساعت دیگر هوا روشن میشد و هوا گرمتر از این میشد. فعلاً ولی تا یک ساعت دیگر به جایی نمیرسید. کیفاش را گذاشت زمین و روی آن نشست کنار کوهستان. دستهای مشتشده و بازوهایش را از دو طرف باز کرد و خستگی در کرد و پاهایش موقع این کار از لذت میلرزید. چند دقیقه که گذشت فکر کرد ایراد اصلی این نشستنها بیشتر از آزاردهنده بودن هوا این بود که حوصلهاش سر میرفت و کتاب خواندن ممکن نبود چون نمیشد با دستکشهای بزرگ فری ورقاش زد. آیپاد به محض بیرون آمدن توی این هوا قفل میکرد و روشن نمیشد و موبایل هم که طبیعتاً آنتن نمیداد. برای همین مجبور بود تنها بنشیند و هیچ کاری نکند و به صداهایی که میآمد گوش کند. جلوی رویاش دیوارهی صخرهای یک تپه بود. هیچ درختی بر روی آن نبود و نور آسمان در شب تمام سطحاش را پوشانده بود. پایین صخره پر بود از رگ و پی درختهای سوزنی و گیاههایی که آنجا دوام آورده بودند. فری تشنه هم بود. گوشیاش را بیرون آورد و ساعت را نگاه کرد و بلند شد. از طریق راهای که کنار راه اصلی بود به راه افتاد به طرف پایین کوه. هوا حتماً تا ده دقیقهی دیگر روشن میشد؛