چون سکوتی در هوا بود که فقط وقتی شهر زیر برفی سنگین فرو میرفت شنیده میشد؛
مدت زیادی بود که داشتم خواب طولانیای میدیدم. حالا کافی بود. ظهر بود و موقع بیدار شدنام بود. از خواب پریدم و نشستم روی تختام. چند ثانیه مکث کردم تا وقتی بلند میشوم سرم گیج نرود. خوابام یادم نمیآمد. گوشیام خراب بود. باید میبردم تعمیرگاه. نگاه کردم، روی زمین نبود. بلند شدم و روی میز هم نبود. توی کشو بود. نشستم روی صندلی. صندلیام چرخ داشت. با صندلی ویراژ دادم به سمت کشوی جورابها. چند دقیقه وقت گذاشتم و توی ذهنام از کمدم انتخاب کردم که چه لباسای می خواهم بپوشم. جوراب طوسی گرم برداشتم و پوشیدم. تا دم کمدم با صندلی رفتم و بعد بلند شدم، لباس پوشیدم و دوباره نشستم. کیفام را از پشت تخت برداشتم. جعبهی موبایلام را پیدا کردم و گذاشتم توی کیف. جامدادی و کتاب کلاس زبانام را پیدا کردم و گذاشتم توی کیف. هیچ چیز دیگری نداشتم. چترم را هم برای خالی نبودن گذاشتم توی جیب کیف. هدفونهای گوشیام خودشان توی کیف بودند. موقع برگشتن از تعمیرگاه میتوانستم بعد از مدتها آهنگ گوش کنم. زیپ کیفام را بستم و کفشام را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم. رفتم و توی یخچال فقط لیموشیرین داشتیم. رفتم دستشویی. بیرون آمدم و در خانه را باز کردم و خطاب به توی خانه گفتم “خداحافظ”. هیچ کس جوابم را نداد. تعجب کردم. به فکرم رسید که شاید هیچ کس خانه نباشد. در را باز گذاشتم و برگشتم طرف اتاقها. خواهرم خواب بود. پدرم طبعاً سر کار بود. مادرم توی اتاقاش خواب بود. در را باز کردم، دیدم خوابیده. صدایش کردم، جواب نداد. رفتم جلو. رنگ صورتاش پریده بود. نبضاش را گرفتم، نمیزد. زنگ زدم به آمبولانس. مامور آمبولانس آمد و معاینهاش کرد. مادرم توی خواب سکته کرده بود. کیفام روی کولام و حالام خیلی بد بود. خواهرم را صدا نکردم. زنگ زدم به پدرم که در دسترس نبود؛