چون ندانم من دگر چون شد، که چون غرق است در بیچون؛
میکاییل بین کوه و دره نزدیک گارد ریل جاده ایستاده بود. پلیس از پانصد متر دورتر جاده را بسته بود چون چندین ماشین به هم خورده بودند و چندتایشان روی هم رفته بودند و چندتایشان همدیگر را مچاله کرده بودند و رنگهای بدنهها به هم رفته بود و اکثر پنجرهها شیشه نداشتند و هنوز آمبولانس کافی برای بردن کشتههای تصادف نرسیده بود. یکی از ماشینها که از همه بدشانستر بود داشت توی عمق دره میسوخت و دودش تمام دره را، و حدود جایی که میکاییل ایستاده بود را مهآلود میکرد. میکاییل چراغ قوهی بزرگ توی دستاش را به سمت دره روشن میکرد، خاموش میکرد، روشن میکرد، خاموش میکرد. نور زرد لامپ چراغ چیزی را توی مسیر دود نشان نمیداد. از آن طرف چند دقیقهای بود که همکارش هر چند ثانیه از ته حنجره فریاد میکشید “میکاییل؟”، و جوابی نمیگرفت. میکاییل چراغقوهاش را روشن، برگرداند به سمت جسدهایی که همکارش توانسته بود سالم -ولی مُرده- از ماشینها بیرون بیاورد و تا این طرف، دور از ماشینها، کنار میکاییل بکشاند. چهار نفر بودند. به سختی کنار هم روی آسفالت دراز کشیده بودند. بدنشان هنوز داغ بود. مردمای که راهشان بسته شده بود کم کم داشت صدایشان در میآمد. چند نفر بیاطلاع چند بار بوق زدند. چندین نفر پیاده شده بودند و داشتند سعی میکردند به جای جسدها برسند. میکاییل با نور چراغ قوهاش به سوی جسدها، گردناش را صاف کرد و کلاهش را از سر برداشت. راه افتاد و با قدمهای شمرده به جسدها نزدیک شد. با هر قدماش، زیر پایش، سنگریزههای آسفالت، تحت فشار پوتین، صدای خرد شدن میداد. رسید به نزدیک لاشهی اولین مرد روی زمین. نشست. روی مرد به طرف دیگر بود. مرد نسبتاً جوان و نسبتاً میانسالی بود. موها و ابروها و مژههایش سفید بود، سفیدیای که به زردی میزد. شبیه آدمهای خوابیده نبود. مُرده بود. گوشهی لبهایش از دو طرف انگار به سمت زمین کشیده میشد. سایهای افتاد روی میکاییل. میکاییل برگشت. بیشتر از بیست خانواده، پیاده، دست بچهها توی دست مادرها، پدرها جلوترشان ایستاده، پشت سر میکاییل از خیلی دور تا پس کلهاش جا به جا پراکنده بودند و بدون صدا و کم کم به سمت جسدها راه میآمدند. همکارش را از اینجا میدید که روی موتورشان نشسته بود و سیگار میکشید. موتور را برده بود دورتر از جایی که قبلاً پارک شده بود: دورتر از جایی که لاشهی ماشینها توی هم گره خورده بودند. روی موتور، رو به دره نشسته بود و پاهایش را گذاشته بود روی گارد ریل. سمت راستاش گارد ریل پاره شده بود و ریلها باز از هم به اندازهی عبور یک ماشین بدشانس، رو به دره اشاره میکردند.