چون انگار که فرمان محکمه است؛
خلاصه این که سامی هنوز گاهی به شهر سر میزد. امروز به بهانهی دیدن خانهی جدید ویولتا از آپارتماناش بیرون زده بود و رفته بود توی شهر. اول به کیوسک مشکی مجلهفروشی سر راهاش سر زده بود و پنج دقیقهای لای مطبوعات باطله دور زده بود و هیچ چیز جدید جالبای پیدا نکرده بود. دلاش میخواست توی نیم ساعتای که تا رسیدن به خانهی ویولتا برای خودش خالی کرده یک کمی تفریح خوب بکند. توی اولین کوچهای که به رودخانه راه داشت انداخت و رسید به سینمای شیری رنگای که دور تا دورش درخت بود. چند دقیقهای زیر نورهای پروژکتورهای جلوی سینما نزدیک در اصلی ایستاد. تقویم گوشیاش را چک کرد و به ویولتا زنگ زد و بلیت خرید برای یکی از فیلمهایی که به بقیه ترجیح میداد -بازسازیای بود از فیلم قدیمیتری که سامی دوستاش داشت. یک ساعت صبر کرد و رفت و توی سالن نشست برای دیدن فیلم. وقتی چراغها خاموش شد از اولین اولین نمای فیلم دوباره حالاش شروع کرد به بد شدن. سینما آمدن همیشه این بلا را سرش میآورد. دیوانهاش میکرد که مردم موقع فیلم دیدن چطور حضور بقیه را تحمل میکنند. سالن پر بود و بغلدستیاش به پهلویش فرو میرفت. نگاهش را انداخت توی تاریکی که فاصلهاش از دری که لایاش به روشنی باز مانده بود را تخمین بزند. به دست چپ نگاه کرد. بلند شد و تند از جلوی ردیف جفتزانوهای مردم رد شد و از سالن آمد توی خیابان. از لای در شیشهای که رد شد برای خودش نفس صدادار نمادینای کشید که آخ راحت شدم. پیاده به سمت مجتمعای که ویولتا حالا مدتی بود آنجا زندگی میکرد توی پیادهرو میرفت و از نردههای دور محوطه که رد شد با خودش قرار گذاشت دیگر هیچوقت تنها وارد سالن سینما نشود.