چون هوا رو به آبان میرود؛
خواب بعد از ظهر سنگینام کرده است. بلند میشوم و روی بخاری از توی قابلمه برنج میخورم. تلویزیون و ماهواره را میبندم و مینشینم روی زمین زیر پنجره. گوشهی موکت جایی که رویش فرش افتاده یک سوختگی بزرگ از چند وقت قبل هست. پنجره را باز میکنم و از لای دو تا از گلدانها که درست زیر دستم توی حیاط هستند سیگاریای که دیشب نصفه کشیدم برمیدارم. توی کوچه هیچ صدایی نیست و فقط گاهی صدایی شبیه برخورد آهن با آهن میآید و چند بار تکرار میشود و بعد دوباره ساکت. جهان از صبح سر کار است. دیشب عصر که رسید، داشتم توی حیاط به باغچه آب میدادم. روی درخت عین همیشه پر بود از پرندههایی که برای خوردن خرمالوی سر درخت جمع میشوند. گاهی که چند ساعت از حیاط رد نشویم از صدای پرندهها سرسام میگیریم. جهان هر روز بعد از اینکه ماشین را زیر درخت خاموش میکند، کلی وقت برای چادر کشیدن به ماشین تلف میکند که پرندهها روی سقفاش خرابکاری نکنند. خاکسترش را توی گلدان میتکانم و بلند میشوم. گرفته. به تلو خوردن خودم خندهام میگیرد. یک پک دیگر میکشم. تلفن را برمیدارم و زنگ میزنم به شاهد. سیگار را دیروز از شاهد گرفتم. زنگ زدم و بعد تا سر کوکاکولا پیاده رفتم که برسم به مغازهی مادرش. نشسته بود روی چهارپایهی پلاستیکی بین قفسههای شوینده و پاککننده و چرت میزد. نیم ساعت گشتم تا پیدایش کردم. به شانهاش زدم. نفهمید. نشستم کنارش روی زمین کنار پودرها. بیدار نشد. دست توی موهایش کردم. خودش را به خواب زده بود. خندید. چشم بسته توی هوا لپ راستاش را باد کرد به سمتام. لب پاییناش را دست زدم و رفتیم دم دخل مغازه. از کنار پولهای زیر گیره، توتون و علف و کاغذ برداشت و پیچید و داد دستم. گفت “بیشتر یاد ما باشید خانوم”. حالا گوشیاش را برنمیدارد. قطع میکنم و منتظر مینشینم. قبل از این که زنگ بزند، جهان میرسد. توی کوچه از ماشین پیاده میشود و لنگر پایین در گاراژ را باز میکند و رنوی سیاه را توی حیاط پارک میکند و رویش چادر میکشد. میآید توی راهرو. میروم توی راهرو و قبل از این که کیف به دست از پلهها برود بالا دعوتاش میکنم برای چایی. یکهفتهای هست که هیچ کداممان حرفی نزدیم از دعوت و چایی. با نیش باز میپرسد “علف داری؟”، میگویم “آره! از شاهد.”. کفشهایش را در میآورد. کفشها را از دستش میگیرم و میآید تو. میرود به سمت پنجره، پردهی نازک را باز میکند، دستهایش توی جیب. کفشها را کنار مخدههای کنار بخاری میگذارم و میروم که چایی بریزم. میگویم “حوصلهام سر رفته. دلم برای همه تنگ شده.” بهتر از جوری که من انتظار دارم میگوید “آها”.