چون حاجت گوش و گردنات نیست؛
دلم میخواست الان چهارشنبهی آینده بود. امشب از ظهر اینجا توی کتابخانه بودم. آدمهای جدی صبح کمکم رفتند و آدمهای بهتری جایشان را گرفتند ولی فرقی نکرد: چهار ماه از تنها اینجا بودنام گذشته و از هر روز در معرض دیدن چهرههای مختلف بودنام هم گذشته؛ اساس وضعیتام تغییر واضحی نخواهد کرد. از بیکاری و بیخوابی، کتاب خاطرات یک نویسندهای را بردم جایی که آدمهای سیگاری جمع میشوند. نورگیر ندارد و فقط اسمش است که حیاط است. اتاقی دوازده متری است و یک گوشهاش چند تا گونی سیمان افتاده که ما برای نشستن رویشان مسابقه داریم اما امروز کسی نبود و چند نفری هم که بودند یک گوشهای دست به سینه سیگارشان را توی تاریکی کشیدند. من از کل آدمهایی که آمدند و رفتند فقط چند بدن از دور دیدم چون که آنجا به شدت تاریک بود. کتاب را تا صفحهی دویست و هشتاد و شش رسیدم که هوا ابری شد و شروع کرد به باران آمدن: باران شدیدی گرفت و ریختناش روی برزنتهای بام صداهای وحشتناک و شیطانیای داد. هر کسی که از نزدیک خیابان اینجا رد میشد چترش را بست و چپید تو و همه هم با قیافههای هراسان. الان تمام موکتها نم کشیده. از ساعت ده خواستم راه بیفتم به سمت خانه، ولی هم توی این هوا تاکسی نبود و هم کتام آویزان به جارختی، زیر هزار تا کاپشن و پالتوی خیس گیر افتاده. اینجا یک سری از این پسرهایی که برای کنکور درس میخوانند دارند بلند بلند داد داد میکنند روی سر یکی از دوستهای فاشیستشان. فکر میکنم هر دو ساعت یک بار زنگ تفریحای چیزی دارند و سر همین زنگ تفریحها و بحثها حوصلهی همه از دستشان سر رفته. با این وضع بیخوابی امیدوارم فقط بتوانم تا صبح تحملشان کنم و نمیرم، هر چند که یکیشان به شدت تهریش خوبی دارد. ولی واقعاً طوری دارند دوستشان را میکوبند انگار آدم کشته. پسرهای امیدواری هستند. من تصوری از این که سال آینده همین موقع کجا هستم ندارم. حتا کاملاً مطمئن نیستم سیزده آبان سال آینده وجود داشته باشد.