November 2009
14 posts
چون آقای زیدآبادی، می‌ترسم صد و هشتاد و دو هزار...
Nov 16th
چون لبخند او زیرکانه و برای ما دل‌پذیر بود؛
پدر من قبل از این که برادرم به سن حرف زدن برسد، کلی از جاهای مختلف دزدی و اختلاس مالی و از کشور فرار کرد. تا پنج ماه هیچ خبری از او نداشتیم تا یک روز که برای مادرم ای‌میل داد. نه می‌شد برگردد نه می‌شد ما برویم پیش‌اش چون مادرم را ممنوع‌الخروج کرده بودند. پدر رفته بود به ترکیه و توی زیرزمین خانه‌ی یک نفر جا گرفته بود و عموماً بیرون نمی‌رفت چون ترسو و بزدل بود و فکر می‌کرد که اگر بیرون برود امکان...
Nov 16th
چون آن لحظه؛
خانم نغمه تلفن را برداشت و الو گفت. قطع شده بود. خدایا شکر. گوشی توی دست‌اش بود. با انگشت کوچک‌اش دکمه‌ی تلفن را چند ثانیه نگه داشت و ول کرد. صدای بوق آزاد آمد. شماره‌ی خانه را تند گرفت. پسرش می‌آمد به آموزشگاه، امروز برای آزمون تعیین سطح ورودی. مقنعه‌ی قهوه‌ای‌اش را عقب داد و گوشی را گذاشت در گوش‌اش. باید می‌رفت به طبقه‌ی دوم ساختمان و رسیدگی می‌کرد به دو تا پسری که از کلاس اخراج شده بودند و...
Nov 14th
چون اگر بازگردم، اگر باز، اگر...؛
بچه که بودم مادرم را خیلی دوست داشتم. ظهرها که می‌خوابید می‌رفتم توی اتاقی که خوابیده بود و اسباب‌بازی‌هایم را می‌بردم و روی زمین پهن می‌کردم و بالای سرش بازی می‌کردم. وقتی که ظرف می‌شست چهارپایه را می‌کشیدم کنار کابینت بین اجاق گاز و ظرفشویی و از آن بالا می‌رفتم و تا وقتی کارش تمام شود تمام مدت برای هم حرف می‌زدیم. یک بار توی استخر پلاستیکی کوچک همسایه‌مان که توی خانه‌شان داشتند شاشیدم. مادرم رفت...
Nov 13th
چون نفس‌ها ابر است؛
چند هفته به عروسی دکتر زمانی وقت مانده بود؟ یک هفته. مریض‌هایش را با دروغ گفتن عقب انداخت، پسری که منشی‌اش بود را فرستاد خانه، تلفنی از خانواده‌اش خداحافظی کرد و راه افتاد به سمت خارج شهر. با ماشین راند تا این‌که ماشین‌اش بنزین تمام کرد. رفت به ترمینال قزوین. سوار اتوبوس دوطبقه‌ شد و نشست ردیف پشتی یک خانواده‌ی چهار نفره. تا همدان خوابید و بعد تصمیم گرفت که از آن‌جا پیاده شود و تا غار علیصدر پیاده...
Nov 12th
چون معمولاً چیزها -آدم‌ها، اشیاء- فهمیده نمی‌شوند؛
هیچ موقع معلوم نبود که چرا امیرمحمد تصمیم‌های اشتباه‌ای می‌گرفت فاحش و بدیهی و بزرگ. پارسال بلند شد و رفت به خانه‌ی مسعود وقتی که مسعود خانه نبود. مادر مسعود از پشت بلندگوی آی‌فون سلام علیک کرد و در را برایش باز کرد. امیرمحمد بالا رفت. زن که روسری هول‌هولکی‌ای به سرش کشیده بود از دور احوال‌پرسی کرد و امیرمحمد رفت اتاق برادر کوچک‌تر مسعود که پسر جوان اهل مطالعه‌ای بود. گفت مسعود دو روز است که با...
Nov 12th
چون آدم باید چشم‌اش را ببندد و راه‌اش را برود تا...
برمی‌گردیم به دوازده سال قبل: یک روز نسرین توی یک فروشگاه بزرگ و چند طبقه در خارج از کشور پسرش را گم کرد چون از دور با صاحب یکی از بوتیک‌ها مواجه شد که از عاشق‌های سابق‌اش بود. چند دقیقه‌ای به همان شکل مرد را پایید با این که علاقه‌ای به مرد نداشت. برایش جالب بود فقط که ببیند اوضاع برای مردک از چه قرار است. مرد زیر پنجره‌ی مغازه‌اش نشسته بود و سرش توی کامپیوتر روی میز بود. تا نسرین حواس‌اش جمع...
Nov 11th
چون معلوم نیست که آدم بیدار است یا دارد در همان...
پای فری درد می‌کرد. تا مغز استخوان‌هایش یخ‌زده و گرسنه بود. وقتی به راهپیمایی طولانی و دردناک از ارتفاعات به سمت پایین فکر می‌کرد سرش گیج می‌رفت. لکه‌های نور جلوی چشم‌اش تکان می‌خورد. چشم‌هایش را مالید اما لکه‌های نور سر جای خودشان باقی ماندند. مسافتی پایین‌تر از او توی کوه‌ها نقطه‌های روشن تکان می‌خوردند. فری عینک‌اش را ها کرد و همان‌طور که به خاطر وزن کوله‌اش تلوتلوخوران پاهایش را دنبال خودش...
Nov 10th
چون سکوتی در هوا بود که فقط وقتی شهر زیر برفی...
مدت زیادی بود که داشتم خواب طولانی‌ای می‌دیدم. حالا کافی بود. ظهر بود و موقع بیدار شدن‌ام بود. از خواب پریدم و نشستم روی تخت‌ام. چند ثانیه مکث کردم تا وقتی بلند می‌شوم سرم گیج نرود. خواب‌ام یادم نمی‌آمد. گوشی‌ام خراب بود. باید می‌بردم تعمیرگاه. نگاه کردم، روی زمین نبود. بلند شدم و روی میز هم نبود. توی کشو بود. نشستم روی صندلی. صندلی‌ام چرخ داشت. با صندلی ویراژ دادم به سمت کشوی جوراب‌ها. چند دقیقه...
Nov 9th
چون ندانم من دگر چون شد، که چون غرق است در بی‌چون؛...
میکاییل بین کوه و دره نزدیک گارد ریل جاده ایستاده بود. پلیس از پانصد متر دورتر جاده را بسته بود چون چندین ماشین به هم خورده بودند و چندتایشان روی هم رفته بودند و چندتایشان همدیگر را مچاله کرده بودند و رنگ‌های بدنه‌ها به هم رفته بود و اکثر پنجره‌ها شیشه نداشتند و هنوز آمبولانس کافی برای بردن کشته‌های تصادف نرسیده بود. یکی از ماشین‌ها که از همه بدشانس‌تر بود داشت توی عمق دره می‌سوخت و دودش تمام دره...
Nov 7th
چون مدت‌هاست شب‌ها به تته پته نمی‌افتم؛
توی اتوبان تهران-کرج، محمدعلی خان پشت فرمان پراید صندوق‌دارش نشسته بود. کت چاک‌دار به تن داشت و کراوات سرمه‌ای زده بود. یک دسته از موهایی که از این سمت به آن سمت سرش برده بود بر اثر پنجره‌ی باز ماشین توی هوا بود و از پشت گردن و گوش‌هایش یک عالم عرق می‌ریخت. سه‌ربع ساعت بود که گم شده بودند. خانمش می‌گفت تلفن خواهرش یادش نیست و زنگ نمی‌زد که آدرس بپرسد. محمدعلی خان با سرعت پایین از خط بغل بزرگراه...
Nov 6th
چون انگار که فرمان محکمه است؛
خلاصه این که سامی هنوز گاهی به شهر سر می‌زد. امروز به بهانه‌ی دیدن خانه‌ی جدید ویولتا از آپارتمان‌اش بیرون زده بود و رفته بود توی شهر. اول به کیوسک مشکی مجله‌فروشی سر راه‌اش سر زده بود و پنج دقیقه‌ای لای مطبوعات باطله دور زده بود و هیچ چیز جدید جالب‌ای پیدا نکرده بود. دل‌اش می‌خواست توی نیم ساعت‌ای که تا رسیدن به خانه‌ی ویولتا برای خودش خالی کرده یک کمی تفریح خوب بکند. توی اولین کوچه‌ای که به...
Nov 5th
چون هوا رو به آبان می‌رود؛
خواب بعد از ظهر سنگین‌ام کرده است. بلند می‌شوم و روی بخاری از توی قابلمه‌ برنج می‌خورم. تلویزیون و ماهواره را می‌بندم و می‌نشینم روی زمین زیر پنجره. گوشه‌ی موکت جایی که رویش فرش افتاده یک سوختگی بزرگ از چند وقت قبل هست. پنجره را باز می‌کنم و از لای دو تا از گلدان‌ها که درست زیر دستم توی حیاط هستند سیگاری‌ای که دیشب نصفه کشیدم برمی‌دارم. توی کوچه هیچ صدایی نیست و فقط گاهی صدایی شبیه برخورد آهن با...
Nov 4th
چون حاجت گوش و گردن‌ات نیست؛
دلم می‌خواست الان چهارشنبه‌ی آینده بود. امشب از ظهر این‌جا توی کتاب‌خانه بودم. آدم‌های جدی صبح کم‌کم رفتند و آدم‌های بهتری جایشان را گرفتند ولی فرقی نکرد: چهار ماه از تنها اینجا بودن‌ام گذشته و از هر روز در معرض دیدن چهره‌های مختلف بودن‌ام هم گذشته؛ اساس وضعیت‌ام تغییر واضحی نخواهد کرد. از بیکاری و بی‌خوابی، کتاب خاطرات یک نویسنده‌ای را بردم جایی که آدم‌های سیگاری جمع می‌شوند. نورگیر ندارد و فقط...
Nov 3rd