امروز هم به شما فکر میکردم
-
2009-11-17
-
2009-11-16
چون لبخند او زیرکانه و برای ما دلپذیر بود؛
پدر من قبل از این که برادرم به سن حرف زدن برسد، کلی از جاهای مختلف دزدی و اختلاس مالی و از کشور فرار کرد. تا پنج ماه هیچ خبری از او نداشتیم تا یک روز که برای مادرم ایمیل داد. نه میشد برگردد نه میشد ما برویم پیشاش چون مادرم را ممنوعالخروج کرده بودند. پدر رفته بود به ترکیه و توی زیرزمین خانهی یک نفر جا گرفته بود و عموماً بیرون نمیرفت چون ترسو و بزدل بود و فکر میکرد که اگر بیرون برود امکان دستگیریاش هست. مادرم توی آن مدت برایش پول میفرستاد که خرجی هم نداشت. کامپیوتری برده بود توی زیرزمین، و فقط پول چند وعده غذا میداد و اینترنت که تنها سرگرمیاش بود. تلویزیون هم فقط روشن میکرد برای فوتبال. تا وقتی پدر نبود از وبکم میدیدیماش. کامپیوتر ما روشن ماند برای من و برادرم که از این راه هر موقع خواستیم با او حرف بزنیم. کم کم اتاق کامپیوتر تبدیل شد به اتاق نشیمن و بعد اتاق نشیمن با کامپیوتر برگشت سر جاش. پدر با تقریب خوبی همیشه آن جا بود مگر مواقع محدودی که به اصرار مادر میرفت برای هواخوری و آن هم به خاطر ترسای که از محیط بیرون پیدا کرده بود هر روز کمتر میشد. توی طول چهار سال بعد ما پدر را از این طریق دنبال میکردیم که روی تختاش انتهای اتاق خوابیده بود یا رفته بود بیرون و تصویر اتاق خالی روی صفحه روشن بود. برادرم وقتی تازه راه افتاده بود شبها بلند میشد و میرفت پای کامپیوتر مینشست و با پدرم با کلمات کمی که بلد بود حرف میزد. هر بار مادرم باید بلند میشد و او را برمیگرداند توی تختاش. بعد از آن پدر رفت به آلمان. خانه و هر چیزی را که به اسم پدر یا مادر بود دادگاه از ما گرفته بود و یک سال آخر را پیش پدربزرگام زندگی میکردیم. از راه زمین و با آشناهایی که پدربزرگام داشت فرار کردیم و رسیدیم به برلین. بار اولی که برادرم پدر را میدید باورش نمیشد که صورت پدر حجم داشته باشد. نصف روز طول کشید تا خجالتاش بریزد و نصف دیگر روز را کنارش میپلکید و گاهی با کنجکاوی به او دست میزد؛
-
2009-11-15
چون آن لحظه؛
خانم نغمه تلفن را برداشت و الو گفت. قطع شده بود. خدایا شکر. گوشی توی دستاش بود. با انگشت کوچکاش دکمهی تلفن را چند ثانیه نگه داشت و ول کرد. صدای بوق آزاد آمد. شمارهی خانه را تند گرفت. پسرش میآمد به آموزشگاه، امروز برای آزمون تعیین سطح ورودی. مقنعهی قهوهایاش را عقب داد و گوشی را گذاشت در گوشاش. باید میرفت به طبقهی دوم ساختمان و رسیدگی میکرد به دو تا پسری که از کلاس اخراج شده بودند و داشتند الان جریمه میشدند. پسرش گوشی را برداشت و خانم نغمه سفارشهایش را کرد و گوشی را گذاشت. بلند شد و کیفاش را برداشت و در دفتر را قفل کرد. آمد بیرون و رفت به طبقهی پایین که برود به دستشویی. توی دستشویی مانتویش را درآورد و زیر بغلاش را با دستمال کاغذی خشک کرد. نشست چند دقیقه و سعی کرد بشاشد. بعد خودش را شست و از توی کیفاش بلوز دیگری درآورد و با قبلی عوض کرد. عطر به خودش زد و سرش مقنعه کرد و آمد بیرون. جلوی آینه مقنعه را صاف کرد و آرایش صورتاش را تمیز کرد و آمد بیرون. رفت به طبقهی دوم که دو تا پسری که از کلاس اخراج شده بودند داشتند کتابهای توی کتابخانهی آموزشگاه را لیبلگذاری میکردند. برچسبها را یکی میچسباندشان به عطف کتابها و رویشان رقم مینوشت و دیگری توی دفتر بزرگای اسم و شمارهی کتاب را مینوشت چون خوشخطتر بود. توی این فاصله، یکی از پسرها رفته بود از یخچال توی دفتر معلمها پارچ فلزی آبپرتقال برداشته بود و آورده بود و با دوستاش خورده بودند. توی طبقهی دوم، نغمه اول رفت تا دفتر معلمها و جعبهی شیرینی را برداشت تا ببرد برای پسرها. یک ساعت و نیم بود از ساعت یازده تا الان که توی کتابخانه بدون غذا زندانی بودند. خانم نغمه پشت در کتابخانه چند بار با کنارهی گوشی زد به در و منتظر شد. بعد رفت تو. پسرها سرشان روی میز، یکی که اسماش سهند بود حالا روی دفتر اصلی کتابخانه ولو و دیگری که اسماش حسین بود روی لیبلهای سفید روی میز خوابیده بود. نغمه بیدارشان کرد، جعبهی شیرینیای گذاشت جلویشان و گفت که اگر میخواهند بردارند بعد هم بروند. پسرها خیلی خواب بودند. کیفهایشان را برداشتند و زنگ زدند تاکسی تلفنی. بدون خداحافظی، رفتند که بیرون توی حیاط لای چمنها منتظر بمانند؛
-
2009-11-14
چون اگر بازگردم، اگر باز، اگر…؛
بچه که بودم مادرم را خیلی دوست داشتم. ظهرها که میخوابید میرفتم توی اتاقی که خوابیده بود و اسباببازیهایم را میبردم و روی زمین پهن میکردم و بالای سرش بازی میکردم. وقتی که ظرف میشست چهارپایه را میکشیدم کنار کابینت بین اجاق گاز و ظرفشویی و از آن بالا میرفتم و تا وقتی کارش تمام شود تمام مدت برای هم حرف میزدیم. یک بار توی استخر پلاستیکی کوچک همسایهمان که توی خانهشان داشتند شاشیدم. مادرم رفت و همهی آب استخر به آن بزرگی را خالی کرد و استخر را شست. خیس خیس برگشت بالا و رفت توی حمام. هیچوقت توی آن دوره نه با من دعوا و نه تنبیهام میکرد. همان موقعها داییام ازدواج کرد. من پنج سالام بود وقتی داییام -بعد از اینکه چندین و چند تا از خواستگاریهایی که رفته بودند به بنبست خورده بود- بالاخره ازدواج کرد. هنوز مدرسه نمیرفتم. زمستانها مهد هم نمیرفتم. مادرم توی پاییزی که من شش سالام میشد، بعد از عروسی دایی، همه را دعوت کرد به خانهمان. عروس جدید، برادرها و خواهرهایش، پدربزرگها و مادربزرگهایم، داییها، خالهها، عمهها، و عموهای من و خودش. از یک هفته قبل خوراکیها را درست کرد. از دو هفته قبل تمیزکاریها را شروع کرد. از همه مهمتر، از یک ماه قبل وقت گرفت برای آرایشگاه تا موهایش را رنگ کند. هیچوقت با موهایش کار خاصی نمیکرد. روز مهمانی حدود ظهر رفت به آرایشگاه و چند ساعت بعد برگشت. موهایش را تا روی شانهها صاف صاف کرده بود. وقتی روسری چهارگوش بزرگاش را از سر برداشت من قلبام توی دهانام میزد. هیچوقت مادرم را این همه زیبا ندیده بودم. با من حرفی نزد. پسربچهی شش ساله کسی نبود که راجع به رنگ و مدل مو نظر بدهد. روسریاش را انداخت به پشتی صندلی و رفت توی اتاق. از خستگی نشست لبهی تخت. مردد بود که بخوابد یا نه چون موهایش جنس عجیبی داشت. میترسید که بخوابد چون موها با کوچکترین تماسای دوباره برمیگشتند به حالت تابدار قبلی. آخر سر تسلیم شد. با همان مانتوی بزرگ دراز کشید روی تختاش. موها را طوری روی بالش ریخت که خراب نشوند. من داشتم توی اتاقام برنامهی کودک حدود ساعت چهار بعد از ظهر را میدیدم. تمام که شد تلویزیون را خاموش کردم و بلند شدم رفتم تا پشت در اتاقاش. از لای در نگاه کردم. تمام وجودم میخواست که کاری بکنم تا بفهمد چهقدر در آن ساعت دوستش دارم. احساس میکردم که هیچ کاری از دستم نمیآید. گاهی که شبها پای تلویزیون بودیم، صدایم میکرد تا با موهایش بازی کنم چون اینطوری راحتتر خواباش میبرد. از ریشهی موهای پشت گوشهایش شروع میکردم تا برسم به پایین. گاهی که شانه به گره میخورد، طوری که درد را نفهمد آن را باز میکردم. قلقاش این بود که دستهی موی گره خورده را از نیمه از قبل از گره طوری توی دست میگرفتم که فشاری که شانه به موها میآورد همانجا بماند. هیچوقت نمیگذاشتم درد به ریشه برسد، و مادرم همیشه زیر دستهای من خواباش میبرد. آن روز و آنجا پشت در اتاق فکر کردم که بهترین کار همین است. نمیشد از کشوی میز خودش شانه بردارم چون بیدار میشد. رفتم و شانهی بزرگ یکی از عروسکهایم را که دندانههای خیلی درشت و بیضیشکل داشت برداشتم. به همه جایاش خمیر بازی و مداد شمعی چسبیده بود. توی حمام رفتم و روی زمین نشستم و شانه را شستم. لای همهی دندانههای شانه را یکی یکی تمیز کردم. شانهی خیس را آوردم بالای سر مادرم و نشستم لبهی تخت. شانه را راه انداختم لای موهای ریخته روی بالش. ردیفای که شانه خورده بود خیس شد و رنگاش قهوهایتر. همهی موها را شانه کردم. شانه که خشک میشد، میرفتم و دوباره از نو خیساش میکردم. حواسم بود که موها کشیده نشوند. مواظب بودم که از خواب نپرد و حتا نفس نمیکشیدم. یک جا یکی از موها کشیده شد و سرش تکان ضعیفای خورد و من انگار صدای کشیده شدن مو را توی اتاق شنیدم. چند ثانیه تکان نمیخوردم. از خواب پریده بود. با چشمهای بسته و قیافهی خوابآلوده لبخند داشت. برگشت طرف من. پرسید “تویی امیر؟”. وسط گفتن “ر” بود: چشمهایش را باز کرد و من را دید که موها و لباسهایم خیس آب بود و نشسته بودم کنارش. دستم از بازو به پایین بیحس بود و نمیدانست باید با شانهای که داشتم سعی میکردم بین پاهایم پنهان کنم چه کار کند. مادرم بلند شد. موهایش به سادگی از بالش جدا نشدند. موهای خیس، چسبیده به بالش خیس، روی پارچه کشیده شدند تا مادرم بلند شود و بنشیند و موهایش تلپ بیفتند روی شانههای اپلدار مانتو. چند ثانیهای طول کشید تا اوضاع را بفهمد و وقتی فهمید باورش نمیشد. باور نمیکرد چنین اتفاقی توی آن ده دقیقه برایش افتاده باشد. بلند شد و شروع کرد به داد زدن. داد زد، دعوا کرد، فحش داد. من میرفتم توی اتاقام، دنبالام میآمد. هر جا که میرفتم دنبالام میآمد. رفتم زیر میز نهارخوری. پاهایش را میدیدم. سرم هوار میزد و توی سالن راه میرفت. بدن باریکاش با آن اپلها و مانتوی بزرگ تبدیل شده بود به هیولا. آخر سر رفت و نشست توی آشپزخانه و سیگار روشن کرد. من رفتم تا از توی اتاقاش زنگ بزنم به مادربزرگام که شاید زودتر بیایند. نمیخواستم اینطور با مادرم تنها باشم. بلد بودم اعداد را بخوانم، ولی دفتر تلفن آنجا نبود. نشستم روی زمین منتظر. با خودم گفتم از اتاق بیرون نمیروم. آنقدر این گوشه میمانم تا احساس گناه کند. تا برگردد و رفتارش با من معمولی بشود. پنج دقیقهای نشستم همانجا بین تخت و دیوار روی سنگهای کف. لباسام خیس بود. موهایم خیس بود. پاییز بود و شوفاژها هنوز خاموش بود. تا جایی که میشد لرزیدم و بعد با شرمندگی از استقامت نداشتنام، رفتم و روی تخت مادر خوابیدم. عروسکای که همه جا دنبال خودم میبردم را بغل کردم و رفتم زیر پتو. آنقدر فعالیت و گریه کرده بودم و لرزیده بودم که به ثانیه خوابم برد. موقعی بیدار شدم که خیلی از مهمانها رسیده بودند و روی تخت تا روی پاهای من پر بود از مانتوها و روسریهای بزرگ و پالتوهای سنگین. عروسکام توی بغلام بود. بین خواب و بیداری گیج میزدم. جایم گرم بود. شاشیده بودم و زیر پتو دایرهی بزرگی، بزرگتر از خودم خیس بود. عروسکام توی بغل، بدون اینکه به خودم فشاری بیاورم باز شاشیدم. باز خوابیدم. خوابم برد و یادم نیست که مهمانها آن شب چه موقع رفتند. آن شب حتا مادربزرگام را ندیدم و دیگر نفهمیدم مادرم آن شب با موهایش چه کار کرد، چون قبل از اینکه وقت کنم، جرات کنم دربارهی این موضوع از او بدون ترس سوال کنم، توی همان سالها من را پیش مادربزرگ گذاشت و از کشور رفت. کار کرد، با کسی دوست شد، و بعد از آن هر چه که کرد من بیخبر بودم. خلاصه امشب قرار است برگردد و باید بروم سراغش آخر شب و امیدوارم تغییر نکرده باشد.
-
2009-11-13
چون نفسها ابر است؛
چند هفته به عروسی دکتر زمانی وقت مانده بود؟ یک هفته. مریضهایش را با دروغ گفتن عقب انداخت، پسری که منشیاش بود را فرستاد خانه، تلفنی از خانوادهاش خداحافظی کرد و راه افتاد به سمت خارج شهر. با ماشین راند تا اینکه ماشیناش بنزین تمام کرد. رفت به ترمینال قزوین. سوار اتوبوس دوطبقه شد و نشست ردیف پشتی یک خانوادهی چهار نفره. تا همدان خوابید و بعد تصمیم گرفت که از آنجا پیاده شود و تا غار علیصدر پیاده برود چون نمیدانست غار توی خود شهر نیست. به همین خاطر با پررویی تا جایی که میشد پیاده رفت و بعد تاکسی گرفت. رانندهی بد اخمی نصیباش شد که حدود علیصدر دکتر را پیاده کرد و رفت. توی غار بوفه نداشت و دستشویی نداشت. دکتر رفت و سوار یک قایق شد و جلیقهی نجاتای که به دستاش دادند را پوشید. کمی به در و دیوار و دالانهای متعدد و دهلیزهای پیچ در پیچ نگاه کرد و به سمت -به زعم دکتر- انتهای غار رفت. آنقدر پارو زد که کتفاش از جا در آمد. تا یک نفر به دادش برسد، کلی داد و هوار کرد و سبب وحشت مردم بیگناه شد. از انتظامات و نگهبانی و پلیس برایش یک تاکسی بد اخم دیگر گرفتند و فرستادندش به درمانگاهای در شهر. کتفاش را جا انداختند و برگشت به تهران که در آنجا با نامزدش ازدواج کرد؛
-
2009-11-12
چون معمولاً چیزها -آدمها، اشیاء- فهمیده نمیشوند؛
هیچ موقع معلوم نبود که چرا امیرمحمد تصمیمهای اشتباهای میگرفت فاحش و بدیهی و بزرگ. پارسال بلند شد و رفت به خانهی مسعود وقتی که مسعود خانه نبود. مادر مسعود از پشت بلندگوی آیفون سلام علیک کرد و در را برایش باز کرد. امیرمحمد بالا رفت. زن که روسری هولهولکیای به سرش کشیده بود از دور احوالپرسی کرد و امیرمحمد رفت اتاق برادر کوچکتر مسعود که پسر جوان اهل مطالعهای بود. گفت مسعود دو روز است که با دوستهایش مسافرت رفته. امیرمحمد در جریان بود. نشست روی تخت و با او کمی بحث سیاسی کرد. بعد کمی با او شوخی کرد. بعد کمی دربارهی درس خواندن نصیحتاش کرد. بعد موقع نهار شد. رفتند توی آشپزخانه و با هم نهاری که مادر مسعود حاضر کرده بود را خوردند. در طول چند دقیقهی بعد از تمام شدن غذا وقتی امیرمحمد میخواست سیگار روشن کند برادر مسعود دستش را جلو آورد و دست او را گرفت و چند دقیقهای به همان وضع به امیرمحمد نگاه کرد. امیرمحمد -به اشتباه- دقیقن منتظر همین بود و اصلاً به همین قصد به اینجا آمده بود. دست پسرک را گرفت و او را برد بیرون توی تراس آشپزخانه و بوسید. کنار بند رخت ایستاده بودند و امیرمحمد به خاطر لباسهای خیس روی بند و این که پیراهناش نازک بود سردش شده بود. تا جایی که میشد آن هوا را نادیده گرفت و به بوسیدن طرف ادامه داد. بعد این رابطه را با پسرک تا یک سال -تا وقتی که مسعود باخبر شد- ادامه داد. به این ترتیب که اول مسعود مشکوک شده بود و بعد برادرش را دنبال کرده بود تا اینکه تقریباً همه چیز را فهمیده بود. مسعود بعد از آن با عصبانیت به خانهی پدر امیرمحمد رفته بود و همهی ماجرا را برای او تعریف کرده بود. پدر امیرمحمد تلفن زده بود به خانهی امیرمحمد. در حالی که امیرمحمد ایستاده بود کنار کتابخانه و برادر مسعود لبهی پنجرهی سالن دراز کشیده بود. امیرمحمد بلند شده بود تا دفترها و کارها و حسابهای شرکتاش را بیاورد و همانجا پای تلویزیون انجام بدهد. تلفن همین موقع زنگ خورد. پدر امیرمحمد با عصبانیت از او سوالهایی کرد و امیرمحمد دلاش نیامد به پدرش دروغ بگوید. نمیتوانست حالا منکر همه چیز بشود. این کار او بعداً موجب پشیمانیاش شد. او همچنین مجبور شد به سربازی برود، چون مسعود رفته بود به سازمان نظام وظیفه و سرباز فراری بودن امیرمحمد را لو داده بود. امیرمحمد چوب آن ماجرا را خورد؛
-
2009-11-11
چون آدم باید چشماش را ببندد و راهاش را برود تا یک جا بالاخره نتیجه بگیرد؛
برمیگردیم به دوازده سال قبل: یک روز نسرین توی یک فروشگاه بزرگ و چند طبقه در خارج از کشور پسرش را گم کرد چون از دور با صاحب یکی از بوتیکها مواجه شد که از عاشقهای سابقاش بود. چند دقیقهای به همان شکل مرد را پایید با این که علاقهای به مرد نداشت. برایش جالب بود فقط که ببیند اوضاع برای مردک از چه قرار است. مرد زیر پنجرهی مغازهاش نشسته بود و سرش توی کامپیوتر روی میز بود. تا نسرین حواساش جمع بشود، پسرش در بین مردم گم شده بود. نسرین هراسان مامور فروشگاه را پیدا کرد تا با بقیه به دنبال پسرش بگردند. خودش هم دور فروشگاه افتاد به گشتن. بعد از چهار ساعت پسر را توی بخش عطر و لوازم بهداشتی پیدا کردند، غرق لای لوازم بهداشتی. پسرش نفهمیده بود که گم شده، و توی این چهار ساعت با تنها بودن و توی دنیایی از اجناس چرخیدن خیلی خوش گذرانده بود؛
-
2009-11-10
چون معلوم نیست که آدم بیدار است یا دارد در همان رویای شتابناک اولیه سیر میکند؛
پای فری درد میکرد. تا مغز استخوانهایش یخزده و گرسنه بود. وقتی به راهپیمایی طولانی و دردناک از ارتفاعات به سمت پایین فکر میکرد سرش گیج میرفت. لکههای نور جلوی چشماش تکان میخورد. چشمهایش را مالید اما لکههای نور سر جای خودشان باقی ماندند. مسافتی پایینتر از او توی کوهها نقطههای روشن تکان میخوردند. فری عینکاش را ها کرد و همانطور که به خاطر وزن کولهاش تلوتلوخوران پاهایش را دنبال خودش میکشید با پارچهی شالاش عینکاش را تمیز کرد و به چشم زد. هنوز خیلی مانده بود تا به پایین برسد. پایینتر توی کوه، رستورانها داشتند یکی یکی چراغهایشان را روشن میکردند و راه میافتادند. فری ادامه داد. نمیتوانست بنشیند. همه جا یخ بود و نشستن سردترش میکرد. تا نیم ساعت دیگر هوا روشن میشد و هوا گرمتر از این میشد. فعلاً ولی تا یک ساعت دیگر به جایی نمیرسید. کیفاش را گذاشت زمین و روی آن نشست کنار کوهستان. دستهای مشتشده و بازوهایش را از دو طرف باز کرد و خستگی در کرد و پاهایش موقع این کار از لذت میلرزید. چند دقیقه که گذشت فکر کرد ایراد اصلی این نشستنها بیشتر از آزاردهنده بودن هوا این بود که حوصلهاش سر میرفت و کتاب خواندن ممکن نبود چون نمیشد با دستکشهای بزرگ فری ورقاش زد. آیپاد به محض بیرون آمدن توی این هوا قفل میکرد و روشن نمیشد و موبایل هم که طبیعتاً آنتن نمیداد. برای همین مجبور بود تنها بنشیند و هیچ کاری نکند و به صداهایی که میآمد گوش کند. جلوی رویاش دیوارهی صخرهای یک تپه بود. هیچ درختی بر روی آن نبود و نور آسمان در شب تمام سطحاش را پوشانده بود. پایین صخره پر بود از رگ و پی درختهای سوزنی و گیاههایی که آنجا دوام آورده بودند. فری تشنه هم بود. گوشیاش را بیرون آورد و ساعت را نگاه کرد و بلند شد. از طریق راهای که کنار راه اصلی بود به راه افتاد به طرف پایین کوه. هوا حتماً تا ده دقیقهی دیگر روشن میشد؛
-
2009-11-09
چون سکوتی در هوا بود که فقط وقتی شهر زیر برفی سنگین فرو میرفت شنیده میشد؛
مدت زیادی بود که داشتم خواب طولانیای میدیدم. حالا کافی بود. ظهر بود و موقع بیدار شدنام بود. از خواب پریدم و نشستم روی تختام. چند ثانیه مکث کردم تا وقتی بلند میشوم سرم گیج نرود. خوابام یادم نمیآمد. گوشیام خراب بود. باید میبردم تعمیرگاه. نگاه کردم، روی زمین نبود. بلند شدم و روی میز هم نبود. توی کشو بود. نشستم روی صندلی. صندلیام چرخ داشت. با صندلی ویراژ دادم به سمت کشوی جورابها. چند دقیقه وقت گذاشتم و توی ذهنام از کمدم انتخاب کردم که چه لباسای می خواهم بپوشم. جوراب طوسی گرم برداشتم و پوشیدم. تا دم کمدم با صندلی رفتم و بعد بلند شدم، لباس پوشیدم و دوباره نشستم. کیفام را از پشت تخت برداشتم. جعبهی موبایلام را پیدا کردم و گذاشتم توی کیف. جامدادی و کتاب کلاس زبانام را پیدا کردم و گذاشتم توی کیف. هیچ چیز دیگری نداشتم. چترم را هم برای خالی نبودن گذاشتم توی جیب کیف. هدفونهای گوشیام خودشان توی کیف بودند. موقع برگشتن از تعمیرگاه میتوانستم بعد از مدتها آهنگ گوش کنم. زیپ کیفام را بستم و کفشام را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم. رفتم و توی یخچال فقط لیموشیرین داشتیم. رفتم دستشویی. بیرون آمدم و در خانه را باز کردم و خطاب به توی خانه گفتم “خداحافظ”. هیچ کس جوابم را نداد. تعجب کردم. به فکرم رسید که شاید هیچ کس خانه نباشد. در را باز گذاشتم و برگشتم طرف اتاقها. خواهرم خواب بود. پدرم طبعاً سر کار بود. مادرم توی اتاقاش خواب بود. در را باز کردم، دیدم خوابیده. صدایش کردم، جواب نداد. رفتم جلو. رنگ صورتاش پریده بود. نبضاش را گرفتم، نمیزد. زنگ زدم به آمبولانس. مامور آمبولانس آمد و معاینهاش کرد. مادرم توی خواب سکته کرده بود. کیفام روی کولام و حالام خیلی بد بود. خواهرم را صدا نکردم. زنگ زدم به پدرم که در دسترس نبود؛
-
2009-11-08
چون ندانم من دگر چون شد، که چون غرق است در بیچون؛
میکاییل بین کوه و دره نزدیک گارد ریل جاده ایستاده بود. پلیس از پانصد متر دورتر جاده را بسته بود چون چندین ماشین به هم خورده بودند و چندتایشان روی هم رفته بودند و چندتایشان همدیگر را مچاله کرده بودند و رنگهای بدنهها به هم رفته بود و اکثر پنجرهها شیشه نداشتند و هنوز آمبولانس کافی برای بردن کشتههای تصادف نرسیده بود. یکی از ماشینها که از همه بدشانستر بود داشت توی عمق دره میسوخت و دودش تمام دره را، و حدود جایی که میکاییل ایستاده بود را مهآلود میکرد. میکاییل چراغ قوهی بزرگ توی دستاش را به سمت دره روشن میکرد، خاموش میکرد، روشن میکرد، خاموش میکرد. نور زرد لامپ چراغ چیزی را توی مسیر دود نشان نمیداد. از آن طرف چند دقیقهای بود که همکارش هر چند ثانیه از ته حنجره فریاد میکشید “میکاییل؟”، و جوابی نمیگرفت. میکاییل چراغقوهاش را روشن، برگرداند به سمت جسدهایی که همکارش توانسته بود سالم -ولی مُرده- از ماشینها بیرون بیاورد و تا این طرف، دور از ماشینها، کنار میکاییل بکشاند. چهار نفر بودند. به سختی کنار هم روی آسفالت دراز کشیده بودند. بدنشان هنوز داغ بود. مردمای که راهشان بسته شده بود کم کم داشت صدایشان در میآمد. چند نفر بیاطلاع چند بار بوق زدند. چندین نفر پیاده شده بودند و داشتند سعی میکردند به جای جسدها برسند. میکاییل با نور چراغ قوهاش به سوی جسدها، گردناش را صاف کرد و کلاهش را از سر برداشت. راه افتاد و با قدمهای شمرده به جسدها نزدیک شد. با هر قدماش، زیر پایش، سنگریزههای آسفالت، تحت فشار پوتین، صدای خرد شدن میداد. رسید به نزدیک لاشهی اولین مرد روی زمین. نشست. روی مرد به طرف دیگر بود. مرد نسبتاً جوان و نسبتاً میانسالی بود. موها و ابروها و مژههایش سفید بود، سفیدیای که به زردی میزد. شبیه آدمهای خوابیده نبود. مُرده بود. گوشهی لبهایش از دو طرف انگار به سمت زمین کشیده میشد. سایهای افتاد روی میکاییل. میکاییل برگشت. بیشتر از بیست خانواده، پیاده، دست بچهها توی دست مادرها، پدرها جلوترشان ایستاده، پشت سر میکاییل از خیلی دور تا پس کلهاش جا به جا پراکنده بودند و بدون صدا و کم کم به سمت جسدها راه میآمدند. همکارش را از اینجا میدید که روی موتورشان نشسته بود و سیگار میکشید. موتور را برده بود دورتر از جایی که قبلاً پارک شده بود: دورتر از جایی که لاشهی ماشینها توی هم گره خورده بودند. روی موتور، رو به دره نشسته بود و پاهایش را گذاشته بود روی گارد ریل. سمت راستاش گارد ریل پاره شده بود و ریلها باز از هم به اندازهی عبور یک ماشین بدشانس، رو به دره اشاره میکردند.
-
2009-11-07
چون مدتهاست شبها به تته پته نمیافتم؛
توی اتوبان تهران-کرج، محمدعلی خان پشت فرمان پراید صندوقدارش نشسته بود. کت چاکدار به تن داشت و کراوات سرمهای زده بود. یک دسته از موهایی که از این سمت به آن سمت سرش برده بود بر اثر پنجرهی باز ماشین توی هوا بود و از پشت گردن و گوشهایش یک عالم عرق میریخت. سهربع ساعت بود که گم شده بودند. خانمش میگفت تلفن خواهرش یادش نیست و زنگ نمیزد که آدرس بپرسد. محمدعلی خان با سرعت پایین از خط بغل بزرگراه میرفت به هوای اینکه مثلاً دنبال خروجی میگردد، ولی حواساش جای دیگر بود. حواس خانمش هم جای دیگر بود. خانمش گرماش بود. همهی آرایشهایش داشت شر شر آب میشد و میریخت پایین. با بادبزناش محمدعلی و خودش را باد میزد. یقهی مانتویش باز بود و گردن و چاک بزرگ سینههایش را که از لباس شب بیرون مانده بود باد میزد. گردنبندش هیچ تکان نمیخورد. عین سنگ روی سینههای ثابتاش نشسته بود. محمدعلیخان خسته نبود و فقط توی دلش یک کمی باد پیچیده بود. اتفاقاً حالاش به خاطر عروسی نرفتن بهتر هم شده بود. هیچ از توی آینهی وسط، عقب را نگاه نمیکرد چون نورهای ماشینها کورش میکردند. یادش بود که پای تلفن منزل بهش گفته بودند یک جایی بعد از پارک ارم باید بپیچد ولی نپیچیده بود و حالا کم کم داشتند میرسیدند به عوارضی قزوین. از پنجره، باد بیجانای گاهی به صورتاش میخورد. دو دستی دولا بود روی فرمان پراید. زیر بغل کتاش خیس بود. انگشت اشارهاش که مثل کوکتل کوچک و چاق بود را از لای دکمههای پیراهن رد کرد و زیر سینهاش را خاراند. زیر سینهاش خیس بود. خانمش از طرف دیگر یک نفس باد میزد. محمدعلیخان فکر کرد که اگر همینطور بروند شاید خانم بیخیال عروسی بشود -حالا خانمش مدتها بود بیخیال شده بود- تا بتوانند وقتی که اتوبان به قزوین میرسد و میخواهند که از توی شهر برگردند، سری به زمینشان پایین تاکستان بزند. پسرشان کر و لال بود. محمدعلیخان کاملاً بیدلیل یاد این قضیه افتاده بود. عینک رانندگیاش را برداشت و عرق پلکهایش را با دستمال گرفت. تکههای پرز دستمال مثل پرندههایی که روی کرگدنها مینشینند لای خطهای عمیق صورت و پیشانی محمدعلیخان چسبیدند. خانمش همیشه برایش دستمال پارچهای تمیز توی جیب کتاش میگذاشت، ولی الان حتماً خیس خیس بود. خانمش عاشق مهستی بود. محمدعلیخان دست کرد توی داشبورد پراید و نوار کاست مهستی را از همان روی نوارهای دیگر برداشت و گذاشت توی ضبط و زد جلو. محمدعلیخان آهنگ آخری نوار را خیلی دوست داشت.
-
2009-11-06
چون انگار که فرمان محکمه است؛
خلاصه این که سامی هنوز گاهی به شهر سر میزد. امروز به بهانهی دیدن خانهی جدید ویولتا از آپارتماناش بیرون زده بود و رفته بود توی شهر. اول به کیوسک مشکی مجلهفروشی سر راهاش سر زده بود و پنج دقیقهای لای مطبوعات باطله دور زده بود و هیچ چیز جدید جالبای پیدا نکرده بود. دلاش میخواست توی نیم ساعتای که تا رسیدن به خانهی ویولتا برای خودش خالی کرده یک کمی تفریح خوب بکند. توی اولین کوچهای که به رودخانه راه داشت انداخت و رسید به سینمای شیری رنگای که دور تا دورش درخت بود. چند دقیقهای زیر نورهای پروژکتورهای جلوی سینما نزدیک در اصلی ایستاد. تقویم گوشیاش را چک کرد و به ویولتا زنگ زد و بلیت خرید برای یکی از فیلمهایی که به بقیه ترجیح میداد -بازسازیای بود از فیلم قدیمیتری که سامی دوستاش داشت. یک ساعت صبر کرد و رفت و توی سالن نشست برای دیدن فیلم. وقتی چراغها خاموش شد از اولین اولین نمای فیلم دوباره حالاش شروع کرد به بد شدن. سینما آمدن همیشه این بلا را سرش میآورد. دیوانهاش میکرد که مردم موقع فیلم دیدن چطور حضور بقیه را تحمل میکنند. سالن پر بود و بغلدستیاش به پهلویش فرو میرفت. نگاهش را انداخت توی تاریکی که فاصلهاش از دری که لایاش به روشنی باز مانده بود را تخمین بزند. به دست چپ نگاه کرد. بلند شد و تند از جلوی ردیف جفتزانوهای مردم رد شد و از سالن آمد توی خیابان. از لای در شیشهای که رد شد برای خودش نفس صدادار نمادینای کشید که آخ راحت شدم. پیاده به سمت مجتمعای که ویولتا حالا مدتی بود آنجا زندگی میکرد توی پیادهرو میرفت و از نردههای دور محوطه که رد شد با خودش قرار گذاشت دیگر هیچوقت تنها وارد سالن سینما نشود.
-
2009-11-05
چون هوا رو به آبان میرود؛
خواب بعد از ظهر سنگینام کرده است. بلند میشوم و روی بخاری از توی قابلمه برنج میخورم. تلویزیون و ماهواره را میبندم و مینشینم روی زمین زیر پنجره. گوشهی موکت جایی که رویش فرش افتاده یک سوختگی بزرگ از چند وقت قبل هست. پنجره را باز میکنم و از لای دو تا از گلدانها که درست زیر دستم توی حیاط هستند سیگاریای که دیشب نصفه کشیدم برمیدارم. توی کوچه هیچ صدایی نیست و فقط گاهی صدایی شبیه برخورد آهن با آهن میآید و چند بار تکرار میشود و بعد دوباره ساکت. جهان از صبح سر کار است. دیشب عصر که رسید، داشتم توی حیاط به باغچه آب میدادم. روی درخت عین همیشه پر بود از پرندههایی که برای خوردن خرمالوی سر درخت جمع میشوند. گاهی که چند ساعت از حیاط رد نشویم از صدای پرندهها سرسام میگیریم. جهان هر روز بعد از اینکه ماشین را زیر درخت خاموش میکند، کلی وقت برای چادر کشیدن به ماشین تلف میکند که پرندهها روی سقفاش خرابکاری نکنند. خاکسترش را توی گلدان میتکانم و بلند میشوم. گرفته. به تلو خوردن خودم خندهام میگیرد. یک پک دیگر میکشم. تلفن را برمیدارم و زنگ میزنم به شاهد. سیگار را دیروز از شاهد گرفتم. زنگ زدم و بعد تا سر کوکاکولا پیاده رفتم که برسم به مغازهی مادرش. نشسته بود روی چهارپایهی پلاستیکی بین قفسههای شوینده و پاککننده و چرت میزد. نیم ساعت گشتم تا پیدایش کردم. به شانهاش زدم. نفهمید. نشستم کنارش روی زمین کنار پودرها. بیدار نشد. دست توی موهایش کردم. خودش را به خواب زده بود. خندید. چشم بسته توی هوا لپ راستاش را باد کرد به سمتام. لب پاییناش را دست زدم و رفتیم دم دخل مغازه. از کنار پولهای زیر گیره، توتون و علف و کاغذ برداشت و پیچید و داد دستم. گفت “بیشتر یاد ما باشید خانوم”. حالا گوشیاش را برنمیدارد. قطع میکنم و منتظر مینشینم. قبل از این که زنگ بزند، جهان میرسد. توی کوچه از ماشین پیاده میشود و لنگر پایین در گاراژ را باز میکند و رنوی سیاه را توی حیاط پارک میکند و رویش چادر میکشد. میآید توی راهرو. میروم توی راهرو و قبل از این که کیف به دست از پلهها برود بالا دعوتاش میکنم برای چایی. یکهفتهای هست که هیچ کداممان حرفی نزدیم از دعوت و چایی. با نیش باز میپرسد “علف داری؟”، میگویم “آره! از شاهد.”. کفشهایش را در میآورد. کفشها را از دستش میگیرم و میآید تو. میرود به سمت پنجره، پردهی نازک را باز میکند، دستهایش توی جیب. کفشها را کنار مخدههای کنار بخاری میگذارم و میروم که چایی بریزم. میگویم “حوصلهام سر رفته. دلم برای همه تنگ شده.” بهتر از جوری که من انتظار دارم میگوید “آها”.
-
2009-11-04
چون حاجت گوش و گردنات نیست؛
دلم میخواست الان چهارشنبهی آینده بود. امشب از ظهر اینجا توی کتابخانه بودم. آدمهای جدی صبح کمکم رفتند و آدمهای بهتری جایشان را گرفتند ولی فرقی نکرد: چهار ماه از تنها اینجا بودنام گذشته و از هر روز در معرض دیدن چهرههای مختلف بودنام هم گذشته؛ اساس وضعیتام تغییر واضحی نخواهد کرد. از بیکاری و بیخوابی، کتاب خاطرات یک نویسندهای را بردم جایی که آدمهای سیگاری جمع میشوند. نورگیر ندارد و فقط اسمش است که حیاط است. اتاقی دوازده متری است و یک گوشهاش چند تا گونی سیمان افتاده که ما برای نشستن رویشان مسابقه داریم اما امروز کسی نبود و چند نفری هم که بودند یک گوشهای دست به سینه سیگارشان را توی تاریکی کشیدند. من از کل آدمهایی که آمدند و رفتند فقط چند بدن از دور دیدم چون که آنجا به شدت تاریک بود. کتاب را تا صفحهی دویست و هشتاد و شش رسیدم که هوا ابری شد و شروع کرد به باران آمدن: باران شدیدی گرفت و ریختناش روی برزنتهای بام صداهای وحشتناک و شیطانیای داد. هر کسی که از نزدیک خیابان اینجا رد میشد چترش را بست و چپید تو و همه هم با قیافههای هراسان. الان تمام موکتها نم کشیده. از ساعت ده خواستم راه بیفتم به سمت خانه، ولی هم توی این هوا تاکسی نبود و هم کتام آویزان به جارختی، زیر هزار تا کاپشن و پالتوی خیس گیر افتاده. اینجا یک سری از این پسرهایی که برای کنکور درس میخوانند دارند بلند بلند داد داد میکنند روی سر یکی از دوستهای فاشیستشان. فکر میکنم هر دو ساعت یک بار زنگ تفریحای چیزی دارند و سر همین زنگ تفریحها و بحثها حوصلهی همه از دستشان سر رفته. با این وضع بیخوابی امیدوارم فقط بتوانم تا صبح تحملشان کنم و نمیرم، هر چند که یکیشان به شدت تهریش خوبی دارد. ولی واقعاً طوری دارند دوستشان را میکوبند انگار آدم کشته. پسرهای امیدواری هستند. من تصوری از این که سال آینده همین موقع کجا هستم ندارم. حتا کاملاً مطمئن نیستم سیزده آبان سال آینده وجود داشته باشد.